تبليغاتX
یار آشنا

یار آشنا
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید از یار آشنا سخن آشنا شنید
برای یه دوست
دوستی در پست ((برگی از دفتر خاطراتم)) سوالی را پرسیده بودند که میخواستند در همین وبلاگ جوابش را دریافت کنند:

ضمن عذرخواهی به علت تاخیر در پاسخ برای دوست عزیزم باید بگویم بله این وبلاگ از اول مال من بوده. شما دنبال شخص به خصوصی می گردید؟


لينك | نوشته شده در نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:43 توسط یار آشنا|
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود *** در کمال از هر چه گویم بیش بود
حدودا" دو سال پیش بود که یکی از دبیران عزیز دبیرستانم کتابی تحت عنوان (( حکایت شیخ صنعان )) از (( دکتر رضا اشرف زاده )) به من هدیه کرد. و باید بگویم سبب خیر شد.

از پیش عطار را در حد شاعری عارف مسلک می شناختم و البته چندی از آثارش را از نظر گذرانده بودم، اما این کتاب  نثری بود در باب آشنایی با شیخ صنعان و  و اندیشه پدید آمدن و پرداختن به داستان وی، چنانکه نویسنده اش در مقدمه آورده:((در مدت چندین و چند سالی که بنده در دانشگاههای مختلف، درس منطق الطیر تدریس میکنم همراه با خواندن و شرح اصلی کتاب منطق الطیر، شوق دانشجویان را برای خواندن و فهمیدن داستان شیخ صنعان می دیدم...))

اما آنگونه که در پیشگفتار کتاب آمده:((شیخ فریدالدین محمد بن ابراهیم عطار نیشابوری از برجسته ترین عارفان شاعر و شاعران عارف ایران است.یکی از خوصوصیات برجسته این شاعر بزرگ این است که خوانندگان خود را با سرودن داستانهایی به مطالب پیچیده و سنگین عرفان آگاه میسازد. داستان شیخ صنعان در کتاب منطق الطیر ـ زیباترین و سمبولیک ترین کتابهای عطار ـ آمده است همه داستان بالغ بر ۴۰۹بیت می شود.))

درباره اصل داستان شیخ صنعان صاحبنظران گرانقدر هر یک به فراخور استنباط و ماخذ خود بحث بسیار کرده اند تا جایی که برخی خود عطار را شیخ صنعان میدانند و معتقدند وی حالات روحی خود را به شکل داستان پرداخته است.((اما با این وجود قصه شیخ صنعان ـ هر که میخواهد باشد ـ پیش از عطار شکل داستانی داشته و در دست عطار شور و حال عاشقانه و عارفانه ای پیدا میکند.))

((آنچه که جالب توجه است این است که مضمون این حکایت در بسیاری از اشعار عطار جلوه گر است، یعنی پیری آگاه و صاحب سر بر اثر واقعه ای از دین برگردد و به کارهایی تن دهد که بوی کفر از آنها می آید. خود شیخ صنعان در نظر عطار نمودار پیری است که فقط تکیه بر عبادات خود دارد و با آوردن این حکایت در حقیقت پند می دهد که تکیه بر عبادات ظاهری و عدم شناخت و معرفت چیزی جز خذلان و پشیمانی به بار نمی آورد.))

با توجه به شهرت این اثر  جاودانه در اینجا تنها ابیات پایانی ( از بیت ۴۰۰ تا آخر) که دربر گیرنده هدف من از نگارش این مطلب است را ذکر میکنم:

چون مرا کوتاه خواهد شد سخن                      عاجزم عفوی کن و خصمی مکن

این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند            نیم جانی داشت بر جانان فشاند

گشت پنهان آفتابش زیر میغ                           جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

قطره ای بود او درین بحر مجاز                          سوی دریای حقیقت رفت باز

جمله چون بادی ز عالم میرویم                        رفت او و ما همه هم می رویم

زین چنین افتد بسی در راه عشق                   این کسی داند که هست آگاه عشق

هر چه می گویند در ره ممکن است                 رحمت و نومید و مکر و ایمن است

نفس، این اسرار نتواند شنود                          بی تصیبه ، گوی نتواند ربود

این یقین از جان و دل باید شنید                      نه به نفس آب و گل باید شنید

جنگ دل با نفس،هر دم سخت شد                  نوحه ای در ده که ماتم سخت شد

تمام قصد من از ذکر این داستان نقدی بود بر خود و بر مردم اجتماعم. مردمی که هیچ معلوم نیست با وجود غنی بودن ادبیاتشان از چنین آثار بزرگی که در کنار کتب مقدس حجت را بر عموم تمام می دارند در سر سودای کدام مکتب را می پرورانند؟!

همین که در ادوار مختلف شروع به فاصله گرفتن از عرفان کردیم مشکلات کم کم رخ نمایاند. زیبایی ها در نظرمان کم رنگ شد و عشق و نشاط و فلسفه جان باخت، از آن همه نقش و نگار هفتاد رنگ جز طرح ساده ی هفت رنگی چیزی نماند. امروز با یادگار دیروز زندگی به سر میبریم، بی خبر از اینکه در دنیایی زندگی می کنیم که تنها تظاهر به ((عرفان))،((شناخت)) و (( کمال گرایی)) می کند و نه در ذات حقیقی خود در تکاپوی جست و جوی آنست به راستی اگر از گنجینه هایی این چنینی از عطار و مولوی و سنایی و هزاران مانند آ‌نها دور باشیم چگونه توان یافتن راهی را داریم که حتی به اندازه ذره ای به حقیقت نزدیک است؟!

با ذکر این نکته که همه ما نمی توانیم شیخ صنعان باشیم بهتر است همیشه یادمان باشد :

شیخ صنعان پیر عهد خویش بود                                              در کمال از هر چه گویم بیش بود

اما همه میدانیم که چه ها اتفاق افتاد و چون او مبرا نبوده ما هم نخواهیم بود!

بدین ترتیب شاید ضرورت شناخت و کاوش در بحر عظیم آثار بزرگ ادبی- عرفانی از جهت نقبی به درون زدن بیش از پیش آشکار گردد که همه ی ما شیخ صنعانیم! 

آنکه جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت                               بر در میکده دیدم که مقیم افتاده است

                                                                                                (( حافظ ))

 

* پی نوشت:

  1. تمامی جملات و نه اسامی که در علامت گیومه ـ(( ))ـ آمده اند از متن اصلی کتاب هستند.
  2.  حکایت شیخ صنعان - سروده فرید الدین عطار نیشابوری ـ تحقیق و توضیح دکتر رضا اشرف زاده ـ انتشارات اساطیر

لينك | نوشته شده در دهم مرداد 1388ساعت 15:43 توسط یار آشنا|
عدالت
پیر،

عدالت این جهان پریان را می گریاند اگر به آن گوش فرا دارند، و مردگان را به خنده می آورد اگر به آن نظر کنند.

آری... خطاهای کوچک را نصیب مرگ و زندان است و افتخار و عزت و مال سهم غارتگران بزرگ. دزد گل را پست و حقیر می نامیم و دزد مزرعه را جوانمرد و دلیر. قاتل جسم قصاص می بیند ولی کشنده روح آزاد است.

جوان،

در بیابان نه عدالتی است و نه کیفری. درخت بید بدون هیچ رضایتی سایه بر زمین می گسترد. کسی از سرو نمی شنود که بگوید:(( این کار بر خلاف قانون است.))

عدالت بشر از شرم چون برفی در آفتاب آب می شود.

نائی به من ده و تو بخوان! که آواز بزرگترین دادرس دلهاست و ناله ی نی پایدار می ماند حتی پس از پایان همه ی گناهان.

                                                                (( کاروانها - جبران خلیل جبران ))


لينك | نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:22 توسط یار آشنا|
برگی از دفتر خاطراتم

دیروز که بعد از مدتها سراغ دفتر خاطراتم رفتم ناگهان به صفحه ای بر خوردم که بر سر برگ آن نوشته بود ۱۵/۲/۱۳۸۷ یعنی چیزی حدود یک سال پیش، بی اختیار به یاد آن روز افتادم .یک سال چقدر زود گذشت! در آن صفحه نوشته بود: (( امسال با همه ی خوبی ها و بدی هاش داره تموم میشه.))

یاد روزی افتادم که همه به هم دفتر خاطرات می دادند. از خوبی ها و بدی های همدیگر می نوشتند.  برخی می خندیدند، بعضی ها  گریه می کردند، خیلی ها هم افسوس می خوردند که چقدر زود گذشت! یک سال مثل برق و باد به سرانجام رسید. آنروز همه خوشحال بودند که سال بعد می نشینند کلاس سوم تجربی و لابد سال دیگر هم همین آش بود و همین کاسه!

پارسال با کسانی آشنا شدم که تقریبا" در تمام این سالهایی که با آنها هم کلاس نبودم ازشان نفرت داشتم ولی حالا فهمیده بودم که آنقدرها هم آدم های بدی نیستند، البته نا گفته نماند که خودشان هم نسبت به من چنین احساسی داشتند.( قانون سوم نیوتون!)

در کل سالی بود که از لحاظ تحصیلی به سختی گذشت . من حتی تا مرز تغییر رشته هم پیش رفتم و مثل همیشه در اثر به کار گیری مغزم توسط اطرافیان از این تصمیم واقعا" سرنوشت ساز منصرف شدم. اما در حین حال خاطرات شیرین فراوان به جای گذاشت. بسیاری از دبیرانمان جدید بودند، تعدادی هم قدیمی... .

آنروز کلی عکس یادگاری با هم گرفتیم تا هیچگاه از یاد هم نرویم، ولی واقعا" خاطره ها چقدر ما را برای هم زنده نگاه می دارند؟!

این دروغ نیست که:

When the heart is cold together we are alone

مثال بارزش خودمان چقدر هم کلاسی های سابقمان بودند که حالا دیگر حتی نمی خواهیم اسمشان را بشنویم چه برسد به اینکه با آنها تجدید دیدار هم کنیم. فکر می کنم چون ارزشهایمان برای پبدا کردن دوست تغییر کرده دیگر حاضر به دوستی با رفیقان اسبق نیستیم.

واقعا" یک دوست خوب چه کار می تواند برای انسان انجام دهد؟ ... به نظرم می آید همین که انسان افتخار کند با کسی دوست است که خیلی ها از بودن با او احساس خرسندی و شادمانی می کنند خود باعث ایجاد حالت زیبایی در درون می شود. مگر از یک دوست چه انتظاری باید داشت؟

بسیاری زمانها در انتخاب دوستانم اشتباه کرده ام، اما حالا دوستانی که من دارم واقعا" واقعی اند؟ از خدا می خواهم که این گونه باشند در غیر این صورت بسیار ضربه می خورم.

اصولا" انسان بدون تجربه نمی آموزد و تجربه بدون ایجاد دوستی با سایرین حاصل نمی شود. اما مهمترین چیزی که به خاطر دارم همواره می خواسته ام نه تنها در دوستی بلکه در تمامی مظاهر زندگی بیاموزم ، آموزش یک زندگی سالم ، و به خول خودم یاد گرفتن روش زیست نیکو بود.

به قول دکتر علی شریعتی:((آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.))

می خواهم نشان بدهم زندگی به همه ی سختی هایش می ارزد. من یاد گرفته ام درست زندگی کنم، زیبا بیاندیشم، و برای همه چیز عاشق باشم بدون اینکه برای هر موضوعی چرتکه ام علم باشد و دو دو تا چهار تا کنم...

عشق بسیار مهم  است. به نظرم تا انسان عاشق نباشد اصلا" قشنگ زندگی نمی کند، وقتی یاد بگیری به همه چیز عشق بورزی آنگاه زندگی ارزش زندگی کردن دارد.

ادامه آن جمله ی انگلیسی هست:

But let life is love

اما زندگی اجازه دادن به عشق است! آری زندگی عشق است آنوقت دیگر قلبها سرد نیستند. زندگی یک عشق بزرگ است. بهتر نیست عاشق ترین باشیم؟

پرسید یکی که عاشقی چیست               گفتم که شوی چو ما بدانی

                                                        (( مثنوی معنوی- دفتر دوم))

 


لينك | نوشته شده در یازدهم تیر 1388ساعت 14:21 توسط یار آشنا|
نیایش
خدایا کفر نمی گویم، پریشانم.چه می خواهی تو از جانم؟ مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی!

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی، لباس فقر پوشی،غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته، تهی دست و زبان بسته، به سوی خانه باز آیی، زمین و آسمان را کفر می گویی؟ نمی گویی!

خداوندا!

اگر در روز گرماخیز تابستان، تنت را بر سایه ی دیوار بگشایی و لبت را بر کاسه ی مسی قیراندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آنسو در روان باشد، زمین و آسمان را کفر می گویی؟ نمی گویی!

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی، ز حال بندگانت با خبر گردی، پشیمان می شوی از قصه ی خلقت، از این بودن، از این بدعت!

خداوندا! تو مسولی!

خداوندا!

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...!

                                                             (( دکتر علی شریعتی ))

 


لينك | نوشته شده در هفتم تیر 1388ساعت 22:13 توسط یار آشنا|
نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش
به پسرم درس بدهید،

 باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند.

اما به پسرم بیاموزید،

که به ازای هر شیاد،انسان صدیقی هم وجود دارد.

به او بگویید،

به ازای هر سیاستمدار خود خواه، رهبر جوانمردی هم یافت میشود.

به او بیاموزید،

که به ازای هر دشمن دوستی هم هست.

می دانم که وقت می گیرد،اما به او بیاموزید،

اگر با کار و زحمت خویش،یک دلار کاسبی کند، بهتر از آنست که جایی روی زمین پنج دلار بیابد.

به او بیاموزید،

که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.

او را از غبطه خوردن بر حذر دارید.

به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد آور شوید.

اگر می توانید به او نقش موثر کتاب را در زندگی آموزش دهید.

به او بگویید،

تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود،به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند.

به پسرم بیاموزید،

که در مدرسه بهتر است مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد.

به پسرم یاد بدهید،

با ملایم ها، ملایم، و با گردن کش ها، گردن کش باشد.

به او بگویید،

به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید،

که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید.

اگر می توانید به پسرم یاد بدهید،

که در اوج اندوه، تبسم کند.

به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید،

که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید،

که تسلیم هیاهو نشود،و اگر خود را بر حق می داند، پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید.

بگذارید که او شجاع باشد.

به او بیاموزید،

که به مردم اعتقاد داشته باشد.

توقع زیادی است، اما ببینید که چه می تواند بکند.

پسرم کودک کم سن و سال بسیار خوبی است.

 

* پی نوشت:

((آبراهام لینکلن)) شانزدهمین رئیس جمهور آمریکا بود که به ضرب گلوله یک بازیگر تئاتر به نام (( جان ویلکس بوث )) در صبح روز ۱۴ آوریل ۱۸۶۵ در سن پنجاه و شش سالگی درگذشت.


لينك | نوشته شده در پنجم تیر 1388ساعت 1:19 توسط یار آشنا|
برادر
هر برادر تنی اگر گرسنه نیست،

با تو  که گرسنه ای خصم خانگیست.

هر غریبه ی گرسنه با گرسنه ها ولی برادر است.در نبرد ما گرسنه را گرسنه یاور است.

باری اگر چه ما زخم خورده ایم، ما رنج برده ایم، ما تا رسیدن بی مرگی امید، هر روزمرده ایم.

ما با چراغ کینه شب را شناختیم، ما تا رسیدن خورشید،ما تا رمیدن فریاد، ما تا شکفتن انسان زنده ایم.

باری اگر چه؟

اگر چه... 


لينك | نوشته شده در سوم تیر 1388ساعت 22:51 توسط یار آشنا|
ماسه و کف
اگر کسی دروغی بگوید که نه تو را و نه کس دیگر را آزار رساند چرا با خود نمی گویی که خانه حقیقتش  برای پندارهایش چنان کوچک و حقیر است که برای یافتن فضایی بزرگتر مجبور به ترک آن شده است.

                                                                                    ((جبران خلیل جبران ))


لينك | نوشته شده در سوم تیر 1388ساعت 14:31 توسط یار آشنا|